منم زیبا.....که زیبا بنده ام را دوست میدارم...
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید...
ترا در بیکران دنیای تنهایان...
رهایت من نخواهم کرد...
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود...
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم...
تو...
خدایا قلبم تشنه نور و عشق توست ! هر روز در افکار و آرزوهایم به سوی من بیا!
در رویاهایم ؛در خنده نشسته بر لبانم و در اشک چشمانم به سوی من بیا !
در عبادت و کارم ؛در زندگی و مرگم به سوی من بیا ...
تو با من باش با رحمت و عشقت ....
خدایا دلم برات تنگ شده ...
خدایا...دلم میخواد روی زمین رهام...
هنوز گاهی میان آدمها گم میشوم!
کوچه ها را بلد شدم!
خیابانها را بلد شدم!
ماشینها را ، مغازه ها را ، رنگهای چراغ راهنمایی را ، جدول ضرب را حتی!
دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم!
ولی هنوز میان آدمها گم میشوم!
آدمها را بلد نیستم هنوز...
به خودم احترام میگذارم !
یک چای داغ میریزم ...
داخل زیباترین بشقاب خانه ،
یک دانه شیرینی میگذارم ،
همراه یک آهنگ دلنشین ،...
به خودم میگویم :
بفرمایید !
چایتان سرد نشود ...
و از تمام تنهایی ام لذت میبرم ... !
من نه عاشق هستم...
نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...
من خودم هستم و یک حس غریب...
که به صد عشق و هوس می ارزد...
من به دنبال نگاهی هستم...
که مرا از پس دیوانگیم میفهمد....
درِ خاطراتش را ببند..
چهار میخش کن به رسم فراموشی..
و قفلی بزن از جنس یخ..
کلیدش را همبه دهان کلاغان بینداز..
و بگو..
آرام و آهسته..
یادم تو را فراموش ..