گریه مجالش نداد . بداخل اطاق رفت و من صدای بسته شدن در اطاق را شنیدم ، نمیدانم چه حالی پیدا کردم اما صورتم از اشک خیس شده بود .
دیگر قدرت حرکت نداشتم . در حالیکه حمید کمکم کرد از در خروجی سالن بیرون آمدیم .
هنگامیکه از حیاط بیمارستان خارج شدیم شب فرا رسیده بود و ستارگان در آسمان مشغول چشمک زدن...