با پولی که از این راه ها بدست میاوردم هر شب کارم عرق خوردن و گردش در میخانه ها بود . من تصمیم به نابودی خودم گرفته بودم و بی قیدی و مشروبخواری مرا در رسیدن به این هدف یاری میکرد .
شب و روز برای فراموش کردن غم و درد بزرگم آنقدر مشروب میخوردم که مست و گیج میشدم و برای مدت کوتاهی بزور الکل همه چیز...