شماره 1
نیمه شب است. کپسول اکسیژن تمام شده و نفس هایش به شماره افتاده اند. پسرش او را در آغوش گرفته و از ردیف پله ها به زیر می آورد. هراس در چشم های زن و بچه موج می زند و او زیر لب بریده بریده ذکر می گوید.
تا جلوی در حیاط می آید و بعد روی آسفالت جلوی در دراز می کشد و منتظر آژانس می شوند...