باد در تشویش
شیشه ها تاریک و پر رویا
پرده می لرزد
می گریزد قامتی زیر برش هایش
شمع گردن می کشد در سایه ها مایوس
هیچ کس افسوس
شیشه ها خاموش و بی رویا
باد در غوغا
غوکها در مرداب
همه با هم ‚ همه با هم یکریز
تا سپیده دم فریاد زدند
ماه ای ماه بزرگ ...
در تمام طول تاریکی
ماه در مهتابی شعله کشید
ماه
دل تنهای شب خود بود
داشت در بغض طلایی رنگش می ترکید
خدایا چنان عاشقت کن مرا
که از زجر این بند گردم رها
و از اشتیاق وصال و لقا
من از خویشتن هم بگردم جدا
چنان صیقلی ده دلم را خدا
که چشم دل از آن بگیرد جلا
به هر دم برآید ز جانم ندا
خدایا خدایا خدایا خدا