دلم برای کودکیم تنگ شده... برای روزهایی که باور ساده ای داشتم
همه ی آدم ها را دوست داشتم...
مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم
و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم
مادرم که می رفت به این فکر بودم که
مثل مادر "هاچ" گم نشود....
تمام حسرتم از دنیا،نوشتن با خودکار بود
دلم برای خدا تنگ...