یادمه اولین روز مدرسه بود
بچه ها همه با ماماناشون اومده بودن
من نذاشتم مامانم همراهم بیاد گفتم مگه من بچه ننه ام ؟
بعدش رفتم مدرسه
یادمه بلنگو رو گرفته بودم به زور می گفتم من باید قرآن بخونم / بعد سوره توحید رو که خوندم
گفتم حالا موخوام شعر بخونم
یادمه قیافه ی ناظممونو که داشت حرص میخورد...