سنگین می شود کوله بارت با این همه دلنوشته های من
اینجا می گذارمشان
تا باری بر دوشی نباشند
و جایی بر کسی تنگ نکنند
اینجا بی آنکه بشناسیَم می نویسم
و اگر روزی بخوانی شان هیچ رابطه ای نمی یابی بین منِ محکم و این دانش آموزِ باهوشِ(smart student) پر از احساس
باز هم خواهم نوشت
برای تو که نمی...
به آمدنت که می اندیشم
پر می شوم از احساس
خرجشان می کنم به نیت سلامتیت...
لباس شوق می پوشم
اسفند بر آتش می ریزم...
لبخند به لب چشم به راه آمدنت هستم...
بیا که غروب جمعه از حسرت به درآید...
نامه اي در جيبم...
و گلي در مشتم...
غصه اي دارم با ني لبكي...
سر كوهي گر نيست...
ته چاهي بدهيد...
تا براي دل خود بنوازم...
عشق جايش تنگ است!
زنده یاد حسین منزوی
[IMG]
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم
حسین پناهی
[IMG]
هيچ و باد است جهان؟
گفتي و باور كردي!؟
كاش، يك روز، به اندازه «هيچ»
غم بيهوده نميخوردي!
كاش، يك لحظه، به سرمستي باد
شاد و آزاد به سر ميبردي!
فریدون مشیری
حرمت نگه دار دلم... گلم...
کین اشکها
خونبهای عمر رفته من است
میراث من نه به قید قرعه نه به حکم عرف
یکجا سند زده ام همه را
به حرمت چشمانت
به نام تو
حسین پناهی