بعضی حرفها چشم هایم را می سوزاند
نفسم را سخت می کند
سنگین می شود برایم...
"چطور می بینی خلاف اعتقادت را و دم نمی زنی؟
منت نمی گذاری بر من و امثال من...
دل دریاییت متلاطم و لبخندت آرام بخش من..."
کاش ناامیدت نکنم...
پشیمانت نکنم از ایثارت...
کاش...
دل نوشته های دست نویس من!
دل نوشته های دست نویس من!
شاید اگر دفتری برمی داشتم برای نوشتن بهتر می بود
ولی نمی شود،
نمی توانم دل سپید دفتری را سیاه کنم به غم زمانه
ولی اینجا...
کمی هم غمگین می نویسم گاهی...:smile::(
بسم الله الرحمن الرحیم
الله لا اله إ لاّ هوَ الحیُّ القیُّومُ لا تَا خذُ هُ سِنَهٌ وَ لا نَومٌ لَهُ ما فی السَّماواتِ وَ ما
فِی الأَرضِ مَن ذَا الَّذی یَشفَعُ عِندَهُ إ لا بِإذنِهِ یَعلَمَ ما بَینَ أَیدِیهمِ وِ ماخَلفَهُم وَ لا
یُحیطونَ بِشَی ءٍ مِن عِلمِهِ إلا بِما شاءَ وَسِعَ کُر سِیُّهُ...
دلم برای خودم می سوزد
وقتی تمام نامرادی هایم را بر سرش خراب می کنم ...
گناهی ندارد
ساده دل است که لبخند می بیند ریشخند ها را...
دست دوستی می بیند و خنجر را نمی بیند...
سرد و سنگ شدنش را می بینم دور نیست...
خسته ام می کند متکلم وحده بودن...
خسته شدم از انتظار پاسخی که سوالی نداشته...
بی تعارف بگویم خسته ام کردی...
شاید
شاید
پیگیرت نشوم دیگر...
پ.ن:
حتی هذیان هایم در مورد کنار گذاشتنت قطعی نیست...
باز هم جدی ام نگیر!