و من ساده به معجزه باور داشتم...ساده..تا که یک شب که میان خستیگهایم دنبال خطوطی آشنا بودم...چشمانم به چشمانی آشنا خیره شد...شبی سرد بود یادت هست؟!..سرمایی که از چشمان من و دستان تو نشات گرفته بود...و چه ساده آشنا شدیم و بارها و بارها به معجزه در کنار هم ایمان آوردیم...به چشم هایی که گریست...به...