"به من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشه
هنوزم بیـن ما شاید یه حـس تـازه پیدا شه
یه راهی روبه من واکن تو این بیراههى بنبست
یه کاری کن برای ما اگه ما ای هنوزم هست
به من چیزی بگو از عشق از این حالی که من دارم
من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم
تو هم شاید شبیه من تو این بـرزخ گرفتاری
تو هم شاید...
آتشی روشن کرده ام ،
و عهد بسته ام تا خاموش شدنش،
برایت دعا بخوانم .
تمام کارهایت رو به راه خواهند شد
چرا که من…
هیزمی دیگر در شومینه انداخته ام!!!"
میلاد تهرانی
"به هر تابوت خالی که رسیدی بغل کردیش گفتی بسه برگرد..
آخه تنها واسه تابوت خالی مگه چند سال میشه مادری کرد ؟
یه سنگ خالی و یک عمر با عشق نشستی با یه دریا آب کردی
آخه جای منی که زندگیتم چه جوری یه پلاکو خاک کردی ؟
نشستی حقتو از من بگیری نشستی دست و پامو بیارن
نشستی بلکه شاید بعد یک عمر...
خودت را جای آفتاب بگذار
صورت آفتابگردان را ببین
شاد باش و بخند،
حتی اگر تمام دنیا هم وارونه شد!
به وارونگی اش بخند...
آری
کودکانه قید غصه های بزرگ را باید زد...
smart student