در حـجـم سـرد و تـاریـک اتـاقم مـدت هـاست که بی جان و رمق افـتاده ام.
نمـی دانم از کدامین درد سخـن گـویم؟ نمی دانم...
پـر از غمم، پـر از دردم، پـر از تنهـایی، پـر از بی کسی ام...
دلخـوشم به یک آرزوی مـحال. پـریـشـانـم...
در پشت نقـاب خـنده ام غـمـی است که هـیـچ گـاه نمی توانی سنگـینی دردش را...