کانال های تلویزیون را بالا و پایین میکنم و بار دیگر پی میبرم که چقدر مسخره اند . کنترل را پرت میکنم آنطرف تر ، کتاب را برمیدارم و میگیرم جلوی چشم هایم
و خیره میشوم به سطر هایش : نه، اینها امروز در مغز من جای نمیگیرند .
بلند میشوم و میروم طرف اشپزخانه ، از یخچال سیبی برمیدارم و مشغول گاز زدنش...