خونه عمه ام بودم!
رفتم دستشویی! بعد وضو گرفتم اومدم بیرون...
یهو دیدم پسر عمه ام با سر پرید دو دستی جا نماز بهم داد! تو اون لحظه همه هم داشتن نگام میکردن! پیش خودم داشتم میگفتم خدایا این از کجا فهمید من میخوام نماز بخونم من که حرفی نزدم! همونجوری جانمازو خیلی رسمی دستم گرفتم رفتم تو اتاق...