یوحنا
من رفتم. این رفتن شامل همه جاست
تا روزی که سر پلل صراط نگاه التماسگرم دستان هلپ کننده ات رو برای جلوگیری از افتادن به عمق دره یه فنا طلب کنه.
بای بای تا روز معاد
سلام اسحاق
میدونی تمام معادلات جهانیمون به آب رفت
من نتونستم کاری بکنم. مسافرت بالکل لغو شد. واقعا بالکل دیگه...
من حتی برای روز خوش شروع زندگیت هم نتونستم اینجا باشم یولداش
اسحاق جان هوا هوا رفتنه یه چمدون دست منه.
باید برم.. ولی نمیخوام برات با حرفای مسخره یه احساسیم صفحه پر کنم..
چیزی که مهمه...
آره کلی حرف توش بود
کلی حرف
چیزه این فونت نوشته هامون فرق نکرده؟ همینا کهمیننویسم الان؟
چیزه ایوای نرفتین؟ باشه چیکار میشه کرد حالا یه روز دیگه با هم قد و قامتات میری اشاللا
نه این خنده خوشالی بود
ذوق مرگ دیدن دوست در اولین ساعت روز
فریادی که یک دل تنها در کویری بی بر و خالی سرداد
ندایی که درونم نتونست در واژه ها جا بده
هق هق گریه هایی که در اون اسمایل نمود پیدا کرد/ چشم پر پرک یاهویی/
نوشدارو جانیم..
بیلیسن گی هامیمیز بیلیریخ جریان ندیر
چاره ای نیست این یه مبارزه بیاانه که باید زا خشونت در اون بکاهیم.
ماباتکیه بر داشته هامون پیش میریم و مطمئنم این داشته ها اونقدر غنی هستند که خواهند تونست با دستان جوانان همزبانی وطن نتیجه ای مثبت به ما بدن
راستی اون تایپیک رو همیشه آپدیت...