روزهای زیادی قلم در میان دستانم مدام در حرکت بود و با آن کاغذهای خالی و سفید را پر و سیاه می کـردم.
پر از حرف...کلمه...جمله...بــرای تــو...
نوشتن هایم مانند یک دست تکان دادن از دور بود،بــرای تو...
بگویم که من این جا هستم.تو را می بینم.دیدم به کدام سو رفتی،دیدم که راهت را از من جدا کردی.می دانم...