گويند روزي ملا در گوشه اي نشسته بود و نامه مي نوشت. مردي كنارش نشسته بود و نامه اش را مي خواند. ملا كه از كارش عصباني شده بود در نامه اش نوشت: ببخش اي دوست من اگر مجبورم نامه ام را نيمه كاره رها كنم، مردي نادان كنارم نشسته و نامه ام را مي خواند. مرد گفت: چرا من را نادان خواندي. منكه نامه ات را...