ديدار يار غايب داني چه ذوق دارد
ابري که در بيابان بر تشنه اي ببارد
اي بوي آشنايي دانستم از کجايي
پيغام وصل جانان پيوند روح دارد
سوداي عشق پختن عقلم نمي پسندد
فرمان عقل بردن عشقم نمي گذارد
باشد که خود به رحمت ياد آورند ما را
ور نه کدام قاصد پيغام ما گذارد
هم عارفان عاشق دانند حال مسکين
گر عارفي...