دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است
اختراني كه به شب در نظر ما آيند
پيش خورشيد محال است كه پيدا آيند
همچنين پيش وجودت همه خوبان عدمند
گرچه در چشم خلايق همه زيبا آيند
گر خرامان به در خانقه آيي روزي
صوفيان از در و بامت به تماشا آيند
ما نداريم غم دوزخ و سوداي بهشت
هركجا خيمه زني، اهل دل آنجا آيند
آه سعدي جگر گوشه نشينان خون كرد
خرم...
گر شادی وصال تو یک دم نمی رسد
شادم که جز غمت به دلم غم نمی رسد
خورشید اگر به مشت زری وصل گل خرید
هرگز به پاکبازی شبنم نمی رسد
ای ابر رهگذار، به برقی نوازشی
بر کشت زار ما اگرت نم نمی رسد
چون مرغکان گلشن تصویر شیونم
هرگز به گوش آن گل خرم نمی رسد
با آن که همچو آینه ام در غبار غم
گردی ز من...