به به داداش کوروش چشممون به جمالتون روشن شد
کجا بودی من هزار بار مردم و زنده شدم از بس با این دخترای شکمو سر و کله زدم
اونها حتی سر خوراکی با هم دعوا میکردن و عقده هاشونو سر من بی چاره خالی میکردند که چرا همه ی خوراکیهاتو به من نمیدی
طیبه هم از راه دور آتیش بیار معرکه شده بود وایساده بود کنار و...