حسین:
اهوم میدونم نیستی!
آخه ازوناش کلا تو دانشگاه معروفن!
چون شناخته شده نیستی پس معلومه.....
حمیدم که....(الهییی داداشی سرعتش پایین نیس از خودش دفاع کنه!)
آره عسیبسم
فائزه جون حالا
اگه خوابت میاد اول یه بووووووس بعد لالا!
یادم باشه بعدا که اومدیم منو تو هم گروه شیم این دوتا داش بی معرفتو بندازیم یه گروه ...اونوقت نشونشون میدیم:دی
حمید:
که اینطور!
آقا یکی تو دانشکدمون هس از بچه های ارشد بهش میگیم شیطان بزرگ!
قد داره تا هوا!
هیکل داره به چه گندگی!
تیپ داره چه....!
در مقابل اون فک نکنم به چشم بیاد!!!!
حسین:
میدونی دارم به چی فک میکنم!
اینکه باید منم باهات میومدم نمایشگاه! تهران!
اول اونجا با اجازه داش حمید حساب حمیدو حضوری میرسیدیم بعدشم که کلا همگی میرفتیم مشهد خدمت فائزه جون!
ال ببینیم کی رو باید تو گونی کرد!!
حیف که نمیام دیگه...واقعا حیف!