آقا پارسال مامان بابام منو شیر کردن که داییمو سر کار بذارم! البته من اوّل زیر بار نمی رفتم... ولی بابام اصرار کرد.
داشتیم شام می خوردیم. خانواده ی ما و خانواده ی داییم...
بعد مامانم گفت: ندا اون خوابتو تعریف کن، حالا که همه جمعیم.
من: نه مامان، الان وقتش نیست... بعداً خصوصی می گم به دایی...