زندگي يک کوزه است...
کوزه گر آهي کشيد
دست هايش را به هم ماليد و گفت:
زندگي يک کوزه است
عشق هم آب خنک
...
بعد رو به کوزه اي
عشق را اندازه کرد
...
باز هم آهي کشيد
کوزه ها را مي شمرد
...
در کنار کوزه اي
سفره اش را باز کرد
...
گفت : بفرما زندگي!
نان ،پنيرش تازه است
چاي هم آماده است
...
زندگي در...