یه پادشاه بود که به شدت IQ پایینی داشت. یه روز دو نفر میان پیشش و بهش می گن ما دو خیاط ماهرو زبردستیمم. لباسی می دوزیم که فقط آدمای عاقل می تونن ببینن. شاهم خوشحال می شه و به وزیر دستور می ده براشون جایی در نظر بگیره. اونام می رن و یه دستگاه پارچه بافی کار می زارن. هر روزم برای خالی نبودن عریضه...