ببین الان تو چیکار کردی که تو هر جمعی برم تنهام
شدی درد روی دردام
ببین الان دیگه چیزی نمونده از قلبی که بستی به رگبار
برو دست بردار که خراب شده آیندم من
چرا اینجوری شد چرا هر چی تو گفتی رو باور کردم
هیچگاه بزرگسالی را اینقدر وحشتناک نمیدانستم
برای اندکی شادی به اندازه دریاها گریستن
برای ذره ای امید،زندگی را زیرورو کردن
و برای عشق ،از تمام خود گذشتن