شب و هوس
در انیظار خوابمو صد افسوس
خواب به چشم باز نمی اید
اندوهگین و غمزده میگویم
شاید زروی ناز نمی آید
چون سایه گشته خواب و نمی افتد
در دامهای روشن چشمان
میخواند ان نهفته نا معلوم
در ضربه های نبض پریشانم
مغروغ این جوانی معصومم
مغروغ لحطه های فراموشی
مغروغ این سلام و نوازشبار