چندی بود که ز غم دلبری اسیر بودمی و آنقدر دست دست کردمی که مرغ از قفس پرید !!
و دلبر از کفم برفت و من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود......
.....چندی نگذشت که دل ما اندر کمند زلف سیه مویی شهرآشوباسیر گشت و تیر مژگانش بر سینه ام بنشست
و دل رمیده ی ما را انیس و مونس شد. لیک حسودان بد...
شیخ را مریدی بود موح صن نام.
چندی غیبت همی نمود و دل شیخ از برای وی تنگ بشد.
باری....چندی گذشت و موح صن پیدایش شد.
شیخ جویای علت این غیبت بشد.
ومرید نزد شیخ سفره ی دل وا بکرد که :