نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان شاید فردا نباشد !!!!!

    مشورت پدرم آپارتمانی در شیراز خرید و شعبه ای از شرکت را به اینجا انتقال داد. وقتی با من به عنوان شریکش صحبت می کرد قاطعانه مخالفت کردم و به او گفتم که این کار درست نیست. اول به این دلیل که این شرکت توانایی کشش شعبه جدید را نداشت. اما او با دلیل و برهان برایم توضح داد که اشتباه می کنم. بالاخره...
  2. ملیسا

    رمان شاید فردا نباشد !!!!!

    و بعد انگشت عاشقش رو روی چال صورتم فشار میداد و میگفت:چاکر خانم. اما آیا مانی میدانست که بی حضور او خنده را فراموش کرده ام؟حضور کسی را کنار قبر مانی احساس کردم.پدر بود.دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:بسه دیگه. سرم را به شانه اش تکیه دادم و گفتم:خیلی دلم براش تنگ شده. گذاشتم تمام بغضم با اشکها...
  3. ملیسا

    رمان شاید فردا نباشد !!!!!

    از اینجا می رم و مردم اینجا هم – با عرض معذرت- اصلا براش مهم نیستن! من متاسفم که تا حالا متوجه نگرانی عمیق شما از آینده تون نشده بودم. و اما شما آقای وکیل، می تونید برید به قصه های امثال مادرتون گوش بدید. من البته کارای حقوقی زیادی اینجا دارم. به این زودی، یا بهتر بگم تا کارامو سر و سامون ندادم...
  4. ملیسا

    رمان شاید فردا نباشد !!!!!

    قدر تند نفس میکشیدم که انگار کیلومترها دویده بودم دستم را روی سینه ام گذاشتم و به رضا گفتم:برو! حرکت کرد.کمی که دور شدیم سرم را به شیشه تکیه دادم و با صدای بلند گره کردم.رضا پایش را روی پدال گاز فشرد و از خیابانهای شلوغ گذشت.جای خلوتی نگه داشت و پایین رفت میخواست هر چقدر دلم میخواهد گریه...
  5. ملیسا

    رمان شاید فردا نباشد !!!!!

    - و تو فکر می کنی مانی اون قدر مرد ضعیفی بود که با این حرفهای مسخره بره خودشون بکشه! - دیدی که این کار رو کرد. نگاه عاقل اندرسفیهی به من کرد و گفت: - تو خیلی احمقی، یه احمق کهخیال می کنه خیلی عاقله. - بهت اجازه نمی دم هر چیزی دلت می خوای بگی. - من احتیاجی به اجازه تو ندارم فکر می کنی کی هستی؟ تو...
  6. ملیسا

    رمان شاید فردا نباشد !!!!!

    یک دریا اشک.پروانه را دیدم که سیاهپوش و گریان خودش را به گردن رضا آویخته بود وبا گریه میگفت:تو که میگفتی خوب میشه پس کو؟تو چه رفیقی هستی؟چطور تونستی جسدشو برای ما بیاری؟ بعد چشمش بمن افتاد انگار مرا نشناخت.عجیب نبود.دیگر از مریم قبل چیزی نمانده بود.با تردید و دودلی جلو آمد و نالید:مریم...مریم چه...
  7. ملیسا

    رمان شاید فردا نباشد !!!!!

    مانی گفت: - چیزی نیست چاکر خانم. می خوام یه خورده مسولیتت رو زیاد کنم، نمی ترسی که؟ - یعنی چی؟ - یعنی خانم من از این به بعد سندای شرکت و حساب کتابا رو بررسی می کنه، به عنوان چشم من و جون من. همین. در ضمن به خاطر سند ماشین ، فردا صبح با مجید می ی محضر، سندای شرکتو هم امضا می کنی. پس رضا از این...
  8. ملیسا

    رمان شاید فردا نباشد !!!!!

    از اینکه واقعیت رو بمن گفتید متشکرم اما من به خوب شدن مانی ایمان دارم. دکتر لبخندی زد و گفت:من در طول دوران طبابتم بیمارانی داشتم که همه از اونا قطع امید کرده بودند حتی خود من و همکارانم اما اونا به خواست خدا الان زنده و سالم هستند.در مورد اقای فرزام هم خودم این اعتقاد رو دارم که خوب خواهد شد...
  9. ملیسا

    رمان شاید فردا نباشد !!!!!

    - چرا به من نگفتی؟ در اتاق را محکم بستم و با تنفر و عصبانیت گفتم: - چی باید به تو می گفتم....اومدی جواب سوالتو بگیری؟ باشه....خیال می کنی خیلی جالبه؟ چی می خوای بدونی؟ از کجا شروع کنم...این که دوستت داشتم، این که عاشقت بودم، اینا رو نمی دونستی؟ تو که خیلی به هوشت می نازیدی، به حرف دلت ایمان...
  10. ملیسا

    رمان شاید فردا نباشد !!!!!

    من گفته بودم برو بمیر.کاش لال شده بودم.حالا چه خاکی به سرم بریزم؟خدایا مرا ببخش خدایا به مادرم رحم کن... پدر و مهدی خیلی زود رسیدند.بی هیچ حرفی به سمت اتاقی که مانی را آنجا برده بودند رفتم و پدر پشت سرم دوید.هنوز مانی غرق خون بود.پدر با دیدنش به دیوار تکیه زد و فقط نالید:محسن! چقدر بیچاره بودم...
  11. ملیسا

    رمان شاید فردا نباشد !!!!!

    و گفت: - ولی می ترسم مجبور بشم مقداری زیادی سرکه تهیه کنم و مامانت ترشی دختر بلا گرفته درست کنه! - یعنی همچین آدمی این قدر کمیابه؟ - نمی دونم، شاید! - ولی من بالاخره یکی شو پیدا می کنم. من دختر مامان هستم مگه نه؟ پدرم دستی به پشتم کشید و گفت: - زبونت که زبون مادرته! ولی به هر حال بیشتر راجع به...
  12. ملیسا

    رمان شاید فردا نباشد !!!!!

    جعبه را باز کردم.یک جفت گوشواره زیبای جواهر بمن چشمک میزد.چقدر شبیه گردنبندی بود که مادربزرگش بمن هدیه داده بود.بیاد ان شب افتادم و لحظه ای که مانی گردنبند را برایم بست جعبه را بستم و آنرا بطرفش گرفتم:مانی تو رو خدا...من نمیتونم... بمیان حرفم دوید و گفت:این فقط هدیه ی پایان تحصیلاتته.همین...
  13. ملیسا

    رمان شاید فردا نباشد !!!!!

    پاک خواچه حافظ. بلیط واسه ساعت چنده؟ 9 شب باورت میشه فردا شب تو بغل مامانم میخوابم. یادم باشه زنگ بزنم به مامانت بگم برات یه شیشه پستونک هم بخره.به بابات هم میگم خروس قندی یادش نره! خروس قندی دوست ندارم بو گند میده. با خنده و شوخی بخانه فرشته رفتم.شب غریبی بود.هر دو تا نیمه های شب بیدار...
  14. ملیسا

    رمان شاید فردا نباشد !!!!!

    ماشینو بیارم، مزاحم شما نمی شدم. - این چه حرفیه، به این زودی فراموش کردی ما یه تیم هستیم، ژینا کو؟ با دست به طرف دیگر سالن اشاره کرد. ژینا با یکی از پسرهای دانشکده که دوست یکتاش بود مشغول صحبت بود. خنده ام گرفت: - اینم افتاده تو خط عاشقی؟ لیلا شانه هایش را بالا انداخت وگفت: - چه عرض کنم؟ - تو...
  15. ملیسا

    رمان شاید فردا نباشد !!!!!

    میشد گفت:آقا مانی خیلی زحمت کشیدی این مدت انشالله من و بکی تلافی کنیم.بکی برام گفت که چقدر لطف کردید. مانی در حالیکه دستش را به علامت شرمندگی روی پیشانی میکشید گفت:تو رو خدا این حرفارو نزنید برنامه ی شما روی عشق ردیف کرد ما چه کاره ایم؟شما که یادت نرفت سر عقد برام دعا کنی آره؟ فرشته نگاهی بمن...
  16. ملیسا

    رمان شاید فردا نباشد !!!!!

    - اسممو عوض کردی؟ اقلاً یه اسمی می ذاشتی که یه کم مردونه تر باشه، زشته آخه جلوی مردم! - مانی لوس نشو، من کلاس دارم! - اما من یه فکری براش دارم. - حرفشم نزن. برای خودشون خوب نیست. - حالا این دفعه شما اجازه بده، خیلی چاکریم خانم. قول می دم کاری کنم که ضرر به وارث نخوره. - معلومه چی میگی؟ دیوونه...
  17. ملیسا

    رمان شاید فردا نباشد !!!!!

    نمیدانستم چه شده که اینطور راحت اشک میریزد فقط مطمئن بودم که بخاطر پارتی و برخورد مانی گریه نمیکند.کنارش نشستم:فرشته فرشته عزیزم چت شده؟از من دلخوری؟معذرت میخوام...بخدا من نمیخواستم تو رو ناراحت کنم...فرشته تو رو خدا گریه نکن...اقلا بگو چی شده؟از چی دلگیری؟ با مامانم دعوام شد. با تعجب...
  18. ملیسا

    [IMG]

    [IMG]
  19. ملیسا

    [IMG]

    [IMG]
  20. ملیسا

    رمان شاید فردا نباشد !!!!!

    بدون صحبت چایی رو گذاشتم و به اتاق مانی رفتم. اتاقش به هم ریخته بود. کیفم را روی تختش انداختم و سعی کردم کمی اتاق را مرتب کنم. جعبه گلعای مریمی که چند سال پیش برایش آورده بودم، زیر لایه ای از خاک، هنوز جلوی عکس پدر و مادرش بود. کنار تخت مانی نشستم و سرم را به لبه تخت تکیه دادم. به برخوردش فکر...
بالا