پرندهای پرید،
جایش پرنده دیگری نشست و پرده نمایش ، دوباره بالا رفت .
برای «دوستت دارم» دیر شده است دیگر،
نگاه کن !
سوزن بان پیر ، دارد علامت میدهد...
وقتی چشمهات را میبندی،
از کار بیکار میشوم،
نه اینکه مسؤل شمردن ستارههاش منم !
عمق چشمهات،
قصه هزار و یکشب یلداست ، تمام نمیشود هر چه...