در ازل پرتوِ حسنت ز تجلّی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
●
جلوه ای کرد رُخت دید مَلَک عشق نداشت
عینِ آتش شد ازین غیرت و بر آدم زد
●
عقل می خواست کزان شعله چراغ افروزد
برقِ غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد
●
مدّعی خواست که آید به تماشاگهِ راز
دستِ غیب آمد و بر سینۀ نامحرم زد
●
دیگران قرعۀ...