هرگز به دست اش ساعت نمی بست !
روزی از او پرسیدم
پس چگونه است
که همیشه سر ساعت به وعده می آیی؟!
گفت:
ساعت را از خورشید می پرسم
پرسیدم
روزهای بارانی چطور؟…
گفت:
روزهای بارانی
همهی ساعت ها ساعت عشق است !
راست می گفت
یادم آمد که روزهای بارانی
او همیشه خیس بود.............................
یه کم؟؟؟
ماشالا....
میگم چرا جام تنگه...نگو شوما این زیر زیاد جا گرفتی...
اشکال نداره بخور بخور که زیاد نمونده...
مام هستیم این دور و بر پتو بندازیم روت...