عجب احساساتي شدم!پستتو خوندم اشك تو چشمام حلقه زد!
شايد حق با جواد باشه من بيخود سر هر چيز بزرگ و كوچيك گريه ميكنم!اما دلم هواي بابامو كرد!اون كه اينو نميفهمه!من بابامو ميخوام...كي ميتونه اونو بهم برگردونه...خيلي وقتا از خودم ميپرسم بابام كجاي زندگيمه؟!خيلي وقتها بودنشو يادم ميره!دخترايي بابايي...