وسط ظهرتابستان بود تشنگی حسابی کلافه اش کرد به خودش گفت شیر آبی پیدا خواهم کرد .گرم هم باشد خیالی نیست...بعد یاد آب های معدنی مغازه ها افتاد . اشک در چشمانش پُر شد سعی کرد فکرش را عوض کند به شیر آبی رسیده بود حالا فقط به خوردن آب فکر می کرد شیر آب را باز نکرده سرش را پایین برده بود اما از شیر آب...