بخاطر اینکه صدامو حفظ کنم تو حموم میخوندم
نوه هایده رو رفتم گرفتم...
ولی ناگهان دکترم گفت سرطان حنجره دارمو رفتنیم..
دوستام بهم دلداری میدادن
ولی میدونستم رفتنیم...
داستان ادامه دارد
رفتم پیش دوست دختر قبلیم ولی محلی بهم نزاشت...
مونده بودم چه کار کنم که به ذهنم یه چیزی اومدش..
خواننده شدمو سی دی دادم بیرون اهنگ های قدیمی کوچه بازاری میخوندم...
اونجا بود که دیدم با شعرام گریه شنودهام جاری میشه...
سلام این منم سهرابم..
این داداش شهرامه...
من باید میفکریدم برای کاری آخه بابامون مارو ول کرده بود
با پسر بنگاه دار محله حرفیدم تا پول بده بهم دستی..
ولی گفت همه پولشو خرج نامزدش کرده