سر زدن به تو برام واجبه ابجی.
یه وظیفه ی واجب.
ابجی حرم نمیدونی چه خبر بود.
یه شبش مناجات شعبانیه خوندیم با حاج سعید حدادیان.
از ساعت 2 تا 4 صبح یه بند گریه کردیم بس حاج سعید روضه خوند.
احساس میکردم دارم پرواز میکنم.
ابجی من برم نمازمو بخونم الان میام.
سلام ابجی گله ی خودم.
نه حسام بود اونموقع.
فرستاده بودم بیاد برام یه کاری کنه.
چطوری تو؟!
خوبی؟!
منشهد عجب حال داد.
اینقد حالم گرفته اس برگشتم.
ابجی کلش میشد کل تابستون اونجا باشم.
حاج سعید حدادیان هم اونجا بود.