امروز با موتور توي راه اداره در حالي که خيس از بارون پاييزي بودم، شعر سهراب رو زمزمه ميکردم: با همه مردم شهر زير باران بايد رفت... در همين حالو هوا بودم که "هرکجا هستم باشم" ديدم نرسيده به يه ميدونم که يه ماشين درست سر پيچش، توقف کرده... ظاهرا از "هرکجا" اينجا منظورم نبود! (خير نبيني سهراب)...