عاشق می خواست به سفر برود. روزها ، ماه ها ، سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ما ه ها را مرتب می کرد و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد. او هروز تو جیب های چمدانش شنبه و یک شنبه می ریخت و چه قرن هایی که ته چمدانش جا داده بود. وسال ها بود...