شبی را تا سحر با من بمان تا خوب دریابی
اگر از عشق دورم من دلیل سنگ بودن نیست
مرا دردیست کز جانم نفس را میکشد بیرون
نمیدانی که هر قهری نشان جنگ بودن نیست؟!
بداهه
من از این درد سرشارم
که می آیی ولی من همچنان در حسرت یک دیدن آهسته می مانم
تو می آیی ولی افسوس هر لحظه
غبار سنگ سرد روی قبرم را
نمیساید کمی آرامش ِدستانِ گرمی آه
از سنگین غبارِ سنگِ دردآلودِ بی پایانِ این بیدادِ تنهایی
دوستان خوبم majid@bnd و pearan عزیز اینجا هم همون قانون سنتی مشاعره در جریانه که با حرف آخر شعر قبلی باید شعر بگید.
من را به نام هرچه می خواهی صدا کن
من را همین بس با صدایت جورباشم
من از همین حالا لغایت تا دم مرگ
می خواهمت حتی اگر در گور باشم
سلام : )
دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی
که بیایی و در این تنگیِ دل جا بشوی
تو فقط آمده بودی که دل از من ببری؟
بروی، دور شوی، قصه و رویا بشوی؟
انقلابی شده در سینه ی من، فتنه ی توست
سبزیِ چشم تو باعث شده رسوا بشوی
...
صفحه اول:
تقدیم قطرهای آب به دریا و شراره ی یک شمع به خورشید بیش از آنکه گویای سپاس و قدردانی باشد، مایه شرمندگی است.
تقدیم به بیکران مهر و عطوفت مادرم
تنها در آغوش بیدغدغه اوست که از غروب میگریزم و به تماشای سپیدهها میروم. آرامش جانم، هر دم، از نوازشگر دستانش متولد میشود. او که از...
نه آغوشی، نه حتی پاسخِ گرمِ سلامم...، آه
چگونه حس نباید کرد سرمای زمستان را؟!
تو وقتی می رسی که فرصت لب باز کردن نیست
و در خود می کُشم من آرزوهای فراوان را
تمامِ خانه، پیچِ کوچه ها، طولِ خیابان را ...
به یادت کوه ها و دشت ها را و بیابان را ...
برای دیدن چشمت، دلم تنگ است و دنیا تنگ
شبیه برّه ای کوچک که گم کرده ست چوپان را
...
چی بگم والا...
سلام.
محمد جان بی تعارف بگم یکی از کسایی بودی که دید من رو نسبت به خیلی چیزا عوض کردی... کاش میشد که بمونی اما خب از بیماریت گفتی و دیگه حرفی نمیمونه.... اما آقا محمد خودت بهتر میدونی که سال 94 یه اتفاق حساس میفته، ینی مقدمه چینیش خیلی وقته داره انجام میشه. تو این شرایط موندنت...