نتایح جستجو

  1. pako0r

    داستان هاي كوتاه

    مردی تخم عقابی پیدا کردو ان را در لانه ی مرغی گذاشت.عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون امد و با انها بزرگ شد.در تمام زندگیش،او همان کارهایی را انجام داد که مرغها میکردند،برای پیدا کردن کرمهاوحشرات،زمین را می کند و قدقد میکرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار ،کمی در هوا پرواز می کرد . سالها گذشت و...
  2. pako0r

    داستان هاي كوتاه

    يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه...
  3. pako0r

    داستان هاي كوتاه

    دوره هخامنشی در این عصر زن و مرد زبون همدیگه رو می فهمیدند ولی هنوز ساعت مچی اختراع نشده بود که بشه با گفتن جمله عزیزم ساعت چنده مخ یه دختر خانوم رو بزنی! و اصولاً زن های این دوره دو دسته بودند یکی زن های اشراف زاده و درباری بودند که کافی بود یه تیکه ناقابل بشون بندازی تا حسابت با کرام الکاتبین...
  4. pako0r

    داستان هاي كوتاه

    يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟" پل سرش را به...
  5. pako0r

    داستان هاي كوتاه

    یک هيزم شکن ماهري ، کاري دريک تجارتخانه بزرگ چوب پيشنهاد شد و اون قبول کرد. حقوق پيشنهادي و همه شرايط کار فوق العاده بود و به همين خاطر هيزم شکن عزمش رو جزم کرد که تمام تلاشش رو بکنه و کار رو به نحو احسن انجام بده. کارفرما يه تبر بهش داد و بعد هم اونو به محل کارش برد. روز اول 15 تا درخت رو...
  6. pako0r

    داستان هاي كوتاه

    قاي جك رفته بود استخدام بشود ، صورتش را شش تيغه كرده بود و كروات تازه اش را به گردنش بسته بود ، لباس پلو خوري اش را پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاي مدير شركت جواب بدهد. اقاي مدير شركت بجاي اينكه مثل نكير و منكر ، آقاي جك را سين جين بكند ، يك ورق كاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يك...
  7. pako0r

    داستان هاي كوتاه

    موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي باخود آورده بود و زنش باخوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : « كاش يك غذاي حسابي باشد .»اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛...
  8. pako0r

    داستان هاي كوتاه

    :: عقرب روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند. او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد. مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد. رهگذری او را دید و پرسید: "برای چه عقربی را که نیش می زند، نجات می دهی؟" مرد پاسخ داد...
  9. pako0r

    داستان هاي كوتاه

    انسان بودن بدون نمك و فلفل يكي از جانبازان جنگ تحميلي كه پس از مجروح شدن به علت وضع وخيمش به ايتاليا اعزام شده بود و در يكي از بيمارستانهاي شهر رم به مداوا مشغول بود. از قضا متوجه ميشود كه خانم پرستاري كه از او مراقبت مي كند نام خانوادگي اش "مالديني" است ابتدا تصور ميكند كه تشابه اسمي باشد اما...
  10. pako0r

    داستان هاي كوتاه

    پـسـر كـوچـكـي وارد يـك داروخانه شد، ‌يك كارتن دارو را به سمت تلفن عمومي داروخانه هـل داد سـپس برروي كارتن رفت تا دستش به دكمه‌هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره‌اي هـفت رقمي. مسئول داروخانه متوجه پسر بود وبه مكالماتش گوش داد. پسرك پرسيد: <خانم مي‌توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن‌هاي خانه‌تان...
  11. pako0r

    داستان هاي كوتاه

    چشمانش پر بود از نگرانی و ترس لبانش می لرزید گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر - سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟ نگاهش که گره خورد در نگاهم بغضش ترکید قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا چکید روی گونه اش - ماماااا..نم .. ما..مااا نم .... صدایش می لرزید - ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم...
  12. pako0r

    داستان هاي كوتاه

    يک کارشناس مديريت زمان که در حال صحبت براي عده اي از دانشجويان رشته بازرگاني بود .براي تفهيم موضوع مثالي به کار برد که دانشجويان هيچ وقت انرا فرامئش نخواهند کرد :او همانطور که روبروي اين گروه از دانشجويان ممتاز نشسته بود گفت "بسيار خوب ديگر وقت امتحان است" .سپس يک کوزه ي سنگي دهان گشاد از زير...
  13. pako0r

    داستان هاي كوتاه

    درسهاي زندگي یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن. وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشتهء كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینكه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای...
  14. pako0r

    داستان هاي كوتاه

    چیزهای کوچک زندگی After Sept. 11th, one company invited the remaining members of other companies who had been decimated by the attack on the Twin Towers to share ! their available office space. بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فروریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد ، یک شرکت از...
  15. pako0r

    داستان هاي كوتاه

    چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند...
  16. pako0r

    داستان هاي كوتاه

    روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان کم رفت وآمدي مي گذشت . ناگهان از بين دو اتومبيل پارک شده در کنار خيابان يک پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبيل او برخوردکرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد اتومبيلش صدمه زيادي...
  17. pako0r

    داستان هاي كوتاه

    خوندن اين متن زيبا خالي از لطف نيست ... مخصوصا براي كساني كه با مشكلات زيادي دست و پنجه نرم ميكنند... گاهي ليوان را زمين بگذار! استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان...
  18. pako0r

    داستان هاي كوتاه

    یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت. سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا...
  19. pako0r

    داستان هاي كوتاه

    يك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكويت نيز خريد. او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد. در كنار او يك بسته بيسكويت بود و در كنارش مردي نشسته بود و...
  20. pako0r

    داستان هاي كوتاه

    وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند. شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست...
بالا