اره میدونم
هرچی بزرگتر میشیم شاخه های تنهاییمونم بلندترو بزرگ تر میشن
وهرچی بیشتر پیش میرم.....دردا رو عمیق تر حس میکنیم
ولی من میدونم میشه .....خیلی چیزا عوض بشه....اگه ذهن ما ادما عوض بشه
اگه ما یاد بگیریم متفاوت نگاه کنیم
پس سیو تلاشمو میکنم....
بووووووووووووووووووووس
چقد باهات حرف میزنم خوبه
خیلی سوال میپرسم ولی نمیتونم به همش جواب بدم....
ازطرفی دانشگا دارم....
از طرفه دیگه برای ایندم باید بیشتر تلاش کنم وخیلی چیزای دیگه
ولی عموما وقتی انقدر نا اروم میشم بعدش اتفاقای خوب میفته
خیلی اذیت میشم ینی درحد داغون پیش میرم ولی در انتها به جواب خیلی از سوالام میرسم
فقط یکم باید...
ااااااه......پادگان چطور بود...شب نترسیدی از دیدن این همه زشتو کچل؟؟؟؟:دیییییی
لباست خیلی برات بزرگه؟؟؟؟؟؟
بد نیستم...ای میگذره.....
تو که نیستی سرحال ترم:دیییییییییییییی
:الکییی
ارتمیس دیدتت نترسید؟؟؟
سالمه....:دییی
از بس میری اونجا یادت میره بیای اینجا
از دست خودم....
نمیدونم باید چیکارکنم.....چطور زندگی کنم...اهدافم و خیلی چیزای دیگه کنارهم وباهم بنگنجن
ذهنم....درگیر مفاهیم میشه ونمیتونه درست به حرکتش ادامه بده...
یه جوری باید به فکر درمانش باشم
انقده محکم خوردی بهم عینکم جابه جاشد:دیییی
اره خب در این موقعیتا باید گفت:امان از دست این فیس کوفت .....:دییی
خوب نیستم خعلی....اشفته است روحم...درگیرم اساسی