هر کجا لرزیدی، از سفر ترسیدی، تو بگو، از ته دل من خدا را دارم...و کسی می گوید... سر خود بالا کن... به بلندا بنگر... به بلندای عظیم... به افق های پر از نور امید... و خودت خواهی دید... و خودت خواهی یافت... خانه ی دوست کجاست... خانه دوست در آن عرش خداست... خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست... و...
هر کجا لرزیدی، از سفر ترسیدی، تو بگو، از ته دل من خدا را دارم...و کسی می گوید... سر خود بالا کن... به بلندا بنگر... به بلندای عظیم... به افق های پر از نور امید... و خودت خواهی دید... و خودت خواهی یافت... خانه ی دوست کجاست... خانه دوست در آن عرش خداست... خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست... و...
باران اشک خدا! کجا پنهان شدي؟
ميخواهم بر من بباري...!
باران ببار!
ببار که دلم دلتنگ اوست،
ببار که شايد در صداي دلنشين تو طنين صداي او را بشنوم!
ببار و دلتنگي را، دلتنگي را بشوي...! اکنون تمام دل تنگي آسمان با من است .
تاب دوري ات از آسمان ساخته نيست.
چه رسد به من .
بعد از اين اگر کسي صدايم کرد...
همه باران را دیده اند ، اما ..
اما کیست که آن را شنیده باشد ؟
کیست که درد ها و غم هایش را بداند ؟!
چه کسی باران را لمس کرده است ...؟
برای این که باران را بفهمی باید بارانی شوی ، باید خیس شوی !
باید با صدایش قدم برداری تا غم صدایش را دریابی
[IMG]
از تبار باران که باشی... بی بهانه سیل میشوی بر هرچه غم .
رخ میشویی به آب ؛جان ودل رها میکنی در بیابان ...
بیا بانو ...بیا قدری عاشقی کنیم ....
حالا سالهاس که کودکان پاییز خیال خاطره دارند ....
باران می آید بانو ...و تو عاشق بوی باران خورده ی این خاکِ باوری ...
باران را دوست داری اما نه با چتر...
و صدای باران ، و سکوتی دلگیر
و نوایی که تو را می خواند : آه ای همدم ِ من زود بیا
یاد ِآن روز بخیر ،یاد ِ آن روز ِ سپید
یاد آن روز که دیدار ِ تو شد قسمت ِ من
یاد آن روز که نقاش ِ زمان
طرح ِ چشمانِ تو را،ساخت اندازه ی دیوار دلم
یاد آن روز بخیر....