مي نشينم
در كور سوي كوچه ي تنهايي ...
روزها به صبر
شب ها به انتظار !
گذر زمان
گذر عمر
گفتند چون مي گذرد غمي نيست !
گذشت
اما با غم !
گفتند اين نيز بگذرد ...
گذشت
اما سخت !
حال چه كنم
به چه اميدي
گذرعمر را تماشا كنم
در انتهاي كوچه ي تنهايي ...!
چشمانـم به دنبال حقیقت میگردند
انگشتانـم ایمان و عقیده را احساس میکنند
پاکیزگی را با دستانـم لمس میکنـم
و همه چیز را زیـر بـاران اعتراف میکنـم
و سپس در مقایل آینـه ایستادم
[IMG]
آنرا شکستـم!
چه شبیه شد آیـنه با من . . .
[IMG] هر کجا لرزیدی، از سفر ترسیدی، تو بگو، از ته دل من خدا را دارم...و کسی می گوید... سر خود بالا کن... به بلندا بنگر... به بلندای عظیم... به افق های پر از نور امید... و خودت خواهی دید... و خودت خواهی یافت... خانه ی دوست کجاست... خانه دوست در آن عرش خداست... خانه ی دوست در آن قلب پر از نور...