یک حادثه ی عمیق بود
امدنم
روی دایره ی بزرگ دنیا...
سردم شد
از هم اغوشیه مرموز تنهایی
وباد
با خود احد کرد
تا مرا ببرد...
به هرکجا که چنگ زدم ....
یخ زدگی های بعدش
مردگی به جان انگشت هایم انداخت
حالا دیگر
انگشت هایم پوسیده اند
....
کاش ...
رهگذری
برایم یک گلدان خاک بیاورد
میخواهم بکارمشان
تا شاید...
چشم هایت را محکم تر بگیر...
تا هر رهگذر دریا ندیده ای
غرق شدن را
به ریه هایش
نچشاند...آ.آ.خ...
من دیگه برم عمویی
ممنونم نوشته هاتون خیلی خوب بودن
شاد باشین وموفق
فعلا خدافظی...