روزچون تیر و کمان اگرچه نزدیکولی پیوستن ما نهایتش فاصله بود !من کاناپه ای پوسیده در بارانتو سربازی دورافتاده با گلوله ای در پهلوچقدر دیر همدیگر را پیدا کردیم !
این روزها ، تلخمدست برداشتهام از توجهِ بی وقفه به حضور آدم هاپرهیز میکنم از ثبتِوجودهایی که ماندگاری ندارند…این روزها ، تلخ تر از همیشهاز همه ی آدمها بریده ام !•
تمام ثانیه ها را می شمارم که لحظه دیدار برسد
اما افسوس یک قدم مانده به آن لحظه
دوباره باید ثانیه ها را شمرد
دوباره باید چشم به در دوخت
کاش اندکی مرا می فهمید