خب بزارید یک خاطره بگم از خودم و دوستم!!!
یک روز در دانشگاه در حال قدم زدن بودیم که با علی داشتیم در مورد ازدواج صحبت می کردیم که ناگهان علی با دستش بهم زد گفت:امید این دختر خوبیه و من دوستش دارم!!!
یک نگاه به علی کردم و یک نگاه به دختره کردم گفتم:ان شاالله که خیره...خب برو خواستگاریش و کار رو...