اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد
خبرم كن...
بهت قول نميدم كه...
ميخندونمت...
ولي ميتونم باهات گريه كنم
اگه يه روز خواستي دَر بري
حتماً خبرم كن...
قول نميدم كه...
ازت بخوام وايسي...
اما ميتونم باهات بيام...
اما...
اگه يه روز سراغم رو گرفتي
و خبري نشد...
سريع به ديدنم بيا...
احتمالآ بهت احتياج دارم
خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری
بگی اروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
خدا جون میگن تو خوبی مثه مادرا میمونی
خداجون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟
من میخوام که زود بمیرم اخه سخته زنده...
هیچ وقت به کفشات نگاه کردی؟
دوهمراه دو عاشق با هم کثیف میشن
با هم تمیز میشن با هم با اب بارون خیس میشن
اگه یکیشون نباشه اون یکی زندگی براش بی معنی میشه
ای کاش ما ادما یکمی از کفشامون یاد میگرفتیم
قدیمها فکر می کردم که چه خوب میشه که آدمها خودشون باشن , فیلم بازی نکنن, ماسک روی صورتشون نداشته باشن
ولی الان فکر می کنم اگه آدمها خودشون باشن و ماسک نداشته باشن دنیا چقدر ترسناک و غیر قابل تصور میشه!!!
خداي مهربان گفتم: خسته ام.
گفتي: لا تقنطوا من رحمة الله...از رحمت خدا نااميد نشويد(زمر/53)
گفتم:هيشكي نمي دونه تو دلم چي مي گذره...
گفتي: ان الله بين المرء و قلبه...خدا حائل است ميان انسان و قلبش(انفال/26)
گفتم: هيچ كسي رو ندارم...
گفتي: نحن اقرب اليه من حبل الوريد.ما از رگ گردن به انسان...
خداي مهربان
گفتم: خسته ام....
گفتي: لا تقنطوا من رحمة الله...از رحمت خدا نااميد نشويد(زمر/53)
گفتم:هيشكي نمي دونه تو دلم چي مي گذره...
گفتي: ان الله بين المرء و قلبه...خدا حائل است ميان انسان و قلبش(انفال/26)
گفتم: هيچ كسي رو ندارم...
گفتي: نحن اقرب اليه من حبل الوريد...ما از رگ گردن به انسان...
خداي مهربان
گفتم: خسته ام.
گفتي: لا تقنطوا من رحمة الله.از رحمت خدا نااميد نشويد(زمر/53)
گفتم:هيشكي نمي دونه تو دلم چي مي گذره...
گفتي: ان الله بين المرء و قلبه...خدا حائل است ميان انسان و قلبش(انفال/26)
گفتم: هيچ كسي رو ندارم.
گفتي: نحن اقرب اليه من حبل الوريد...ما از رگ گردن به انسان...
خداي مهربان
گفتم: خسته ام....
گفتي: لا تقنطوا من رحمة الله...از رحمت خدا نااميد نشويد(زمر/53)
گفتم:هيشكي نمي دونه تو دلم چي مي گذره...
گفتي: ان الله بين المرء و قلبه...خدا حائل است ميان انسان و قلبش(انفال/26)
گفتم: هيچ كسي رو ندارم...
گفتي: نحن اقرب اليه من حبل الوريد...ما از رگ گردن به انسان...
من صدای پای ترانه را می بینم
هیجان عشق را می فهمم
یگانه ستاره ام را می بینم
لحظه ها را می پرسم
انتها را می شکنم
دلبازی دشت را می خواهم
واژه را می گریم
ستاره نزدیک است
تا کجا نمی دانم
تا خورشید شاید
در آسمان شاید
اینجاست نمی دانم
رفته نمی دانم
دری را گشوده اند به وسعت دامنه اجابت!
سفره ای را گسترده اند به بی کرانگی یک دعوت عاشقانه.
سلامی را منتظر نشسته اند به نیازمندی یک بنده؛
یک عبد ضعیف؛ یک عاشقِ مسکین؛
یک من و یک توِ محتاج!
رخصت داده اند به نجیبانه ترین نگاه معصومی که پناهی
جز این آستان غنی نیافته است!
بسم الله الرحمن الرحیم
سبدی دارم در دست می روم سوی خدا
یا علی می گویم
می روم تا درگه نور و امید تا به جایی که ملک ره نبرد
می روم سوی خدا
سوی حق سوی امید
چون قرارم امشب است
می روم تا که به من تازه براتی بدهند
می روم تا در ِ رهم می زنم در با اشک
و قسم می دهم او را از دل
به هم...