صورتکی مرا در دستانش میگیرد...مزه مزه می کند...من در یک دالان تنگ و خفقان آور اسیرم...مدام در گیر یک کشمکشم...گویی صورتک مرا در دهان گشادش قرار داده...جز به جز وجودم را میمکد...مرا به دیواره های اسارتم میکوبد...بالا و پایین...چپ و راست...من اما از این همه مدارا در وجودم متعجبم...نه حتی...