يادش بخير،
ترماي اول دانشگام بود ... با رفيقم Nima_r تو كلاس بوديم و منتظر استاد.
رفيقم كه حوصلش سر رفته بود بلند شدو شروع كرد به مشت و لگد انداختن كه يهو استاد از در اومد تو.
ولي نيما هنوز متوجه ورود استاد نشده بود بازم داشت حركات رزميش رو به زيبايي تمام انجام مي داد و ديگه رسيده بود به آخراش...