يه سال پيش يه آقاي پيرمرد! تو خيابون بود
من تو ماشين نشسته بودم
منتظر بابام كه رفته بود بستني بگيره!
اين آقاي پيرمرده اومد كنار خيابون نشست،معلوم بود خيلي راه رفته و خسته شه
چون هميشه يه بطري آب و يه ليوان همراهمه،رفتم و بهش يه ليوان آب تعارف كردم
كلي منو دعا كرد
بعد كه رفتم تو ماشين و بابام...