مثال ساده......مثل سر میمونه و گردوندن سر.........گرذاندن سر ب نشان اینکه نبود تشخیص نیست..ویا اشفته بودن
ظاهر نشون میده ک سرگردانی یعنی گیج بودن و ول بودن
اما باطن اون ترسیم هستی هست نه شخص......عشق میدونه ک در این دایره سرگردانه(سرگردان ب همان معنی ک گفتم مثل چرخیدن سر) ک سرگردانی عقل یعنی ترسیم دایره هستی یعنی چرخیدن پایه دوم پرگار...........ک این نشانگر عظمت عقل است و حتی بالاتر از عشق بودن عقل......عشق در اینجا گردیدن و رسم کردن عقل رو میبینه........
ب زبان ساده
عشق از چشم اندازی ک دارد نگاه میکند بر کار عقل اورا در کار چرخیدن و گردیدن میبینه.........ولی عقل در حال گردیدن و وترسیم مرزهای هستی هست
عاقلان نقطه پرگار وجودن........
نقطه پرگار اگه نباشه هیچ دایره ای رسم نمیشه.......و منظور از وجود همون هستیه
خب پرگار با دیگر پایه اش دایره ای رسم میکنه........
ولی عشق داند ک در این دایره سرگردانند........
پس با وجود مرکز (عقل)دایره ای ب وجود میاد
ولی عشق داند ک در این دایره سرگردانند
منظور از سرگردان بودن همان گشتن پایه دوم پرگار است.....نه اینکه عشق بدونه ک عقل سرگردانه.......و دیگر اینکه
با گردیدن پایه دوم...پرگار ک تکیه بر پایه اول یا و مرکز(عقل) داره.......دایره ای کشیده میشه (همان نظام هستی و وجود)
عشق میبینه چرخیدن پرگار رو.........اما عقل خط مرزیی بین هستی رو ب وجود میاره...........نه سرگردانی ک منظورش گیج شدن باشه
خب بیشتر منظور از عاشقان بیشتر مشتاق و اشتیاقی هست ک در بین این دایره وجود داره .......
و بین مرکز و محیط دایره در حال حرکت اند........خب شاید منظورش ب انسانهایی باشه ک از عقل فاصله گرفته اند.یعنی...همان ....پایه سکون (همان پایه ثابت )......
خب پرگار ی پای ثابت دارد ک تا اون نباشه هیچ دایره ای ترسیم نمیشه
حافظ عاقلان رو تشبیح کرده ب همون پای ثابت.........ک دایره وجود یا همون هستی رو تشکیل میده
در کل ی عرفان موحد از حافظ هستش یعنی اگاهانه و با عقل هستی ب وجود امده